میان دست های تو
جا گذاشتم،
پوچی سرفصل تمام شعرهایم شد...
میان دست های تو
جا گذاشتم،
پوچی سرفصل تمام شعرهایم شد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:59  توسط نسیم
|
می آیم
این بار بازو هایت را آرام می خوابم
....
می بینی چه دوستت دارم
خیالم را به آغوشت بسپار.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:24  توسط نسیم
|
همچو خورشید،
به طرف مرز بی پایان غروب راهیم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:8  توسط نسیم
|
در هجوم سکوتی سرد،
اندوهی
تمام تنهایی ام را هاشور می زند
و ذهنم
دفن می گردد
زیر آوار خاطراتی که فرو می ریزد
از نم اشک....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:22  توسط نسیم
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:57  توسط نسیم
|
در ابتدای حادثه کسی از کوچه ما گذشت... کسی از کوچه ما گذشت و دیوارها عاشق شدند... و شعرها بوی زندگی گرفتند... کسی از کوچه ما گذشت و پنجره اتاقم باز شد... چشمانم بوی نور گرفتند... کوچه نور باران شد... کسی از کوچه ما گذشت و دیروزها زنده شدند... و من دوباره در بهار روییدم... و نفسهایش را نفس کشیدم
کسی از کوچه ما گذشت که شبیه هیچکس نبود... به آغاز زمین شباهت داشت... کسی از کوچه ما گذشت و من پابرهنه به دنبالش تا تهِ کوچه دویدم... او رفت اما انگار جای قدمهایاش تا درونی ترین لایه وجودم ادامه داشت... کسی از کوچه ما گذشت و چشمان جوی آب خیسِ خیس شدند...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:32  توسط نسیم
|
می پوشانم با اشک،
نقش خنده ای را که در چشمانم
به جا مانده...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:52  توسط نسیم
|